خرید بک لینک
جز فیض بحر فضل تو ما را امید نیست جز گوهر ثنای تو ما را نثار نیست تا کار و بار عشق هوای تو دیده ام ما را تحیریست که با کار کار نیست یک میر وانما که تو را او اسیر نیست یک شیر وانما که تو را او شکار نیست مرغان جسته ایم ز صد دام مردوار دامیست دام تو که از این سو مطار نیست آمد رسول عشق تو چون ساقی صبوح با جام باده ای که مر آن را خمار نیست گفتم که ناتوانم و رنجورم از فراق گفتا بگیر هین که گه اعتذار نیست گفتم بهانه نیست تو خود حال من ببین مپذیر عذر بنده اگر زار زار نیست کارم به یک دم آمد از دمدمه جفا هنگام مردنست زمان عقار نیست گفتا که حال خویش فراموش کن بگیر زیرا که عاشقان را هیچ اختیار نیست تا نگذری ز راحت و رنج و ز یاد خویش سوی مقربان وصالت گذار نیست آبی بزن از این می و بنشان غبار هوش جز ماه عشق هر چه بود جز غبار نیست 457 ای چنگ پرده های سپاهانم آرزوست وی نای ناله خوش سوزانم آرزوست در پرده حجاز بگو خوش ترانه ای من هدهدم صفیر سلیمانم آرزوست از پرده عراق به عشاق تحفه بر چون راست و بوسلیک خوش الحانم آرزوست آغاز کن حسینی زیرا که مایه گفت کان زیر خرد و زیر بزرگانم آرزوست در خواب کرده ای ز رهاوی مرا کنون بیدار کن به زنگله ام کانم آرزوست این علم موسقی بر من چون شهادتست چون مومنم شهادت و ایمانم آرزوست ای عشق عقل را تو پراکنده گوی کن ای عشق نکته های پریشانم آرزوست ای باد خوش که از چمن عشق می رسی بر من گذر که بوی گلستانم آرزوست در نور یار صورت خوبان همی نمود دیدار یار و دیدن ایشانم آرزوست 458 امروز چرخ را ز مه ما تحیریست خورشید را ز غیرت رویش تغیریست صبح وجود را بجز این آفتاب نیست بر ذره ذره وحدت حسنش مقرریست اما بدان سبب که به هر شام و هر صبوح اشکال نو نماید گویی که دیگریست اشکال نو به نو چو مناقض نمایدت اندر مناقضات خلافی مستریست در تو چو جنگ باشد گویی دو لشکر است در تو چو جنگ نبود دانی که لشکریست اندر خلیل لطف بد آتش نمود آب نمرود قهر بود بر او آب آذریست گرگی نمود یوسف در چشم حاسدان پنهان شد آنک خوب و شکرلب برادریست این دست خود همی برد از عشق روی او وان قصد جانش کرده که بس زشت و منکریست آن پرده از نمد نبود از حسد بود زان پرده دوست را منگر زشت منظریست دیویست نفس تو که حسد جزو وصف اوست تا کل او چگونه قبیحی و مقذریست آن مار زشت را تو کنون شیر می دهی نک اژدها شود که به طبع آدمی خوریست ای برق اژدهاکش از آسمان فضل برتاب و برکشش که از او روح مضطریست بی حرف شو چو دل اگرت صدر آرزوست کز گفت این زبانت چو خواهنده بر دریست 459 ای مرده ای که در تو ز جان هیچ بوی نیست رو رو که عشق زنده دلان مرده شوی نیست ماننده خزانی هر روز سردتر در تو ز سوز عشق یکی تای موی نیست هرگز خزان بهار شود این مجو محال حاشا بهار همچو خزان زشتخوی نیست روباه لنگ رفت که بر شیر عاشقم گفتم که این به دمدمه و های هوی نیست

برچسب: نویسنده: nilo تاريخ: شنبه 4 خرداد 1392 ساعت: 18:05

صفحه بندی